آرمانخواهي free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

رییس اداره اکران و تولید سینمایی کشور در خصوص سایر آثار سینمایی نیز با تاکید بر اینکه امسال سینمای ایران سال پر آبی را خواهد داشت، افزود: 19 فیلم سینمایی هم اکنون روی میز تدوین قرار دارد که به زودی و تا پایان تیرماه روانهی پرده خواهد شد. وی نام این آثار را نیز بدین شرح اعلام کرد: "بابا تو دیگه کی هستی؟، رو قلبم پا نذار، بزن دنده دو، یه امشب شب عشقه، آی فریبا فریبا، پشت درای بسته، دهنتو ببند وگرنه میکشمت، دست تو رو شده برام، آبجی غلام نمیخوای؟، آرش من سردمه، تف به این دنیا، فرقی نمیکنه کی عاشق کیه، داش داش داشم من، خال به زبونت بزنه، حال منم خرابه خرابه خرابه، مااااادر جان، دیگه دوستت ندارم، پیچ شمرون سهنفر، عموسبزی فروش."

فرج ا... مخملباف دربارهی بازیگران این مجموعه نیز گفت: حضور کتایون ریاحی تا امروز 200درصد تضمین شده، اگرچه هنوز نقشی برای او ننوشتم و در داستان این پیامبر نیز زنی وجود ندارد! وی همچنین از نوشتن فیلمنامههای حضرات الیاس، الیسع، خضر، ادریس، شعیب، جرجیس و باقی 123هزار و نهصدو نود و یک پیامبر الهی و غیره، خبر داد و گفت: حضرت سلیمان از دستم پرید ولی این داستانها را به زودی ثبت میکنم و قرارداد ساختش را نیز با دوستان منعقد میکنم تا کسی سراغ این پیامبران نرود.

مجيدي عزيز! سلام. خيلي سر بسته سرباز بگم كه بعد از ديدن دعوت و آواز گنجشكها جدا تحسين مردم رو برانگيختهاي. البته كه منظور من رو از مردم متوجه ميشي!
مردم شايد به خاطر ذائقهي دستمالي شدهشون توسط رسانهها مختلف مثل تلويزيون خيلي ديگه لذت كارهاي تميز و شسته رفتهاي مثل كار شما رو درك نكنن ولي خب باز هم هستند كساني كه به نحو احسن از آوازي كه براشون خوندي لذت ببرن. من كه وقتي از سالن سينما بيرون اومدم داد زدم:
"تهيه كنندهجان! نوش جون اون بليط نيم بهايي كه از ما گرفتي"
واقعا كه ديدن زنهاي زائو كه به هر دليل مي خوان بچهشون رو بندازن و يا نگه دارن رو ميشه با اون شترمرغهاي نازنين كنار هم گذاشت. انصافا كه نمي شه! الحق و والانصاف كه شتر مرغ شرف داره به اون لپهاي گل انداختهي زليخاي نازا !!


هفتهای که گذشت، هفتهی اثبات حقانیت او بود که بر سرش کلاه رفته بود و بیست سال با یک دکترای جعلی از خوان خدا روزی میخورد و تحقیقات افسردهاش کرد. با این امید که خدا به همهی ما صبر بدهد، خبرها را خبرمان مرور میکنیم.
یکم: اکران «دعوت» متوقف شد!
با شکایت یکی از مؤسسات فعال در زمینهی تنظیم خانواده، اکران فیلم «دعوت» متوقف شد؛ این فیلم حاتمیکیا که ما نفهمیدیم بالاخره چرا متفاوت است، روایت چند خواهر و مادر در سنین مختلف است که هرکدام بهدلیلی برای تنظیم خانوادهشان اقدام میکنند؛ ظاهرا این تشکل بهدلیل آن چه «تلاش فیلم برای محکوم کردن تنظیم خانواده» خوانده است، خواستار جمعآوری جریان شده. یکی از خانمهای ویژه هم افزود: «پس از اکران این فیلم، افکار عمومی نسبت به ما تعدیل شده و ما هم قیمتها را بالا بردهایم.»
دوم: پل نیومن در انتخابات ریاستحمهوری ایران
با درگذشت استاد پل نیومن، هنرمند زیبا و برجستهی سینمای غرب، رسانههای ایرانی در ماتم وی گریبان چاک کردند. یک حزب دست راستی با صدور بیانیهای ضمن تسلیت درگذشت آن استاد فرزانه تاکید کرد که اگر خاتمی بیاید، خودش را سبک کرده؛ یک حزب دست چپی افزود: «پل نیومن و خاتمی هر دو دوران طلایی خود را سپری کردهاند، حالا خاتمی بیاید یا نیاید؟» یک حزب چپیتر هم با محکوم کردن درگذشت پل نیومن، اعلام کرد که در این ماتم بزرگ به آغوش خاتمی پناه ببریم. هنوز اطلاعی از محمد قوچانی در دست نیست.
سوم: آقا داماد روزنامهنگارند؟!
اعضای تحریریهی ضمیمهی هفتگی روزنامهی اعتماد بالاخره در جستجوی یک کار آبرومند پراکنده شدند.
چهارم: چیز نکش!
نظرسنجی علمی و معتبر سازمان صدا و سیما دربارهی میزان مخاطبان سریالهای ماه رمضان، اثبات کرد که 97درصد از ملت ایران شبها پای رسانهی ملی نشستهاند و صبحها با معجزات فرزاد جمشیدی توبه کردهاند. همچنین شکست سریال عطاران از نظر مخاطبان نظرسنجیها باعث شد تا صدا و سیما تولید این سریال را محکوم کند. یک کارشناس امر جن و روح هم از رسانهی ملی بهخاطر کاهش معنویت در سریالهای امسال انتقاد کرد.
پنجم: دیکاپریو در تعزیه
ریدلی اسکات که از کشف گلشیفته فراهانی ذوقزده شده است، در گفتگویی با خبر 21 ضمن تمجید از وی، بهویژه برای حفظ عفاف تصویری در سراسر سکانسهای فیلم، از بازیگران غربی بهدلیل سرپیچی از حفظ حجاب انتقاد کرد. وی همچنین اعلام کرده که در نظر دارد سریال ناتمام «مختارنامه»ی داود میرباقری را به پایان برساند. در این سریال، گلشیفته فراهانی در سه نقش و محمدرضا گلزار در نقش مختار ثقفی و دیکاپریو در نقش عمر ابن سعد بازی خواهند کرد.
ششم: ...اما به ترک سر نمیارزد
استاد شجریان که با این همه قطع برق در کنسرتهای خودش و پسرش و با ترکیدگی همیشگی سایت دلآواز، معلوم نیست چرا هنوز اصرار دارد که کنسرت بدهد، قرار است بهزودی در تهران کنسرتهایی داشته باشد که مجوز آنها صادر نشده است. جمعی از هواداران استاد با تهیهی طوماری خطاب به وزارت ارشاد خواستار صادر نشدن این مجوزها شدهاند تا اعصاب استاد و خودشان خراب نشود.
هفتم: فهرست بیماران سفارششده
برادر مؤمن و متعهد، مجری توانا، بزرگمرد عالم عرفان، شیر عرصهی اطلاعرسانی غیررسمی، رابط میان مرکز شفادهی عرش و استودیوی پخش شبکهی یکم سیما، سرپرست سابق روابط عمومی وزارت صنایع، استاد فرزاد جمشیدی، صبحکم الله بالخیر. مریض زیاد داریم، بهویژهی مریض منظور که سهسال است در کماست؛ دعا بفرمایید. امیدواریم بهزودی ترجمهی فارسی قطعات ادبی ـ عرفانی ـ فنی سحرگاهان شما در دسترس همگان قرار بگیرد.
تذکر لازم: این فیلمنامه برای 28قسمت پایانی! یک سریال تابستانی تصویب شده که با توجه به موارد لازم از قبیل نگاه مدیریتی شبکه، بیتربیتی نبودن اتفاقات، ارزشهای جناح اونوری، ارزشهای جناح اینوری، موقعیت ژئوپولتیک دولت و مباحث دیگری که باید یک کارگردان در ساخت یک سریال اجتماعی در نظر داشته باشد؛ آماده شده که البته کارگردان میتواند با اضافه کردن 5 دقیقهی انتهای هر قسمت به قسمت بعد، تا 63 قسمت از سازمان پول بسلفاند!

باغ مادر مرحوم - صلات ظهر - بیرونی
- ببین فرخنده، بهتره همین الان سند خونه رو بیاری!
- فرخ بیخیال! بیا ببین پویا واسم روسری خریده چقدر خوشگله!
- ببین خواهر من، پویا داره تو رو دور میزنه، اون روسری متعلق به یک سرویس(!) 85 تیکه کامله! همهاش واسه اون دختره چی بود اسمش... نغمه، همه اش واسه اونه، گولت زده! اون دیگه عاشق شده.
- دروغ میگی فرخ!
- نه!
- میخوام غش کنم!
- عیبی نداره، فقط قبلش برو سند خونه رو بیار بعد...
دی را دا رام... [دوربین تصویری بزرگ شبیه به میتی کومان را از یک زن چادری پخش میکند و بعد...] دی را دا رام...
- نه این کار و نکن فرخنده!
[صدای عجیب و غریبی به اسم موسیقی متن به گوش میرسد... هاهاهاهاهای یییی... دوربین دائم روی چشم های مثلث شکل گرفته وسط باغ میچرخد و فیلم بوی هندوستان میگیرد... هاهاهای ی ی ی ی]
توضیح نویسنده: کارگردان حق دارد(!) همین سکانسهای نگاه تو نگاه را تا سه قسمت کش بدهد؛ بالاخره مرغ کیلویی سه هزار تومان است.
- فرخ خان! تو حق نداری به اسم گفتن حقیقت، با سرنوشت یک خانواده بازی کنی!
- من با تو هیچ حرفی ندارم جوجه مهندس ندید بدید!
- من میخوام غش کنم، بکنم؟
- نه فرخنده جان، الان وقتش نیست. ما باید با این دیو بجنگیم!
- پس من الان چیکار کنم؟
- برو یه کم ظرف بشور تا سریال پر بشه! بعدشم جلوی پنجره وایسا چند ساعت گریه کن! من خودم به تنهایی با این مرد خبیث پلید میجنگم. تازه همه جور مهندس و عمله هم میشناسم، خودمون دوتایی خونه رو میترکونیم و میسازیم...
- نه فرخنده! تو باید سند رو به من بدی و گرنه به پویا و بهرام میگم که اونا باهم برادرن!
- فرخ خان، حتی اگر به اونا بگی که با هم خواهرن؛ باز هم فایدهای نداره، فرخنده سند رو بهت نمیده... تو خیلی نقشهکشی!
- فرخ... بگو که دربارهی روسری دروغ گفتی!
- نه خواهر من، تازه بذار اینم بگم که اونا امروز ظهر توی «دانشگاه» با هم قرار ملاقات گذاشتن!
- چه ساعتی؟
- همین الان!
- سمیرا من دیگه میخوام غش کنم...
دانشگاه - وسط حیاط - بیرونی
[بچهها در حیاط دانشگاه دارن خوراکیهاشونا با هم قسمت میکنن! دوربین همراه پویا حرکت میکند... پاهای پویا در مقابل یک نیمکت می ایستد و...]
- سلام نغمه خانم!
- آقای نظری خوب کاری نکردین!
- ولی من که هنوز کاری نکردم!
- اینو گفتم که گفته باشم واسه دفعههای بعد. مطمئنم امروز یه کاری میکنین که اصلا خوب نیست!
- می خواستم بگم که براتون بلیط المپیک گرفتم!
- چی؟
- میریم المپیک، اگه شد پرچم تیم ملی رو هم دست بگیرین، بعدشم میریم ماه عسل!
- آقای نظری من نمیتونم پدرمو تنها بذارم.
- خب ایشون رو هم میبریم پارا المپیک!
- به هر حال من میخوام ادامه تحصیل بدم...
- خب پس من تنهایی میرم چین!
- حالا صبرکنید، این ترم 3 واحد بیشتر ندارم که میتونم از چین هم ادامه تحصیل بدم! اما اصلا کار خوبی نکردین که...

کلاس درس - نیم ساعت بعد - داخلی
[استاد مسالهای را روی تخته مینویسد و از پویا برای حل آن دعوت میکند، در عین حال برای حواس جمعی بهرام؛ او را با گچ میزند...]
- من قبل از اینکه مساله را حل کنم، میخواستم یه چیزی بگم... من...من... من عاشق خانم ادیب هستم... بفرمایید!
[پویا یک کادوی گنده! از جیبش بیرون میآورد و به سمت نغمه میگیرد... نغمه با حرص از جایش بلند میشود، با خشم به پویا نگاه میکند و کادو را دودستی از دستش میقاپد و از کلاس بیرون می رود.]
- استاد ببخشید، من دیگه نمیتونم مساله حل کنم، میرم معتاد بشم!
- نه پویا جان! جامعه به امثال تو نیاز دارد. تو باید بمونی و نشون بدی که جامعه به امثال تو نیاز دارد...
- باشه من مساله رو حل میکنم...
[بچههای کلاس برای پویا دست میزنند و استاد یک کارت هزار آفرین به پویا هدیه میدهد! اما ناگهان بابای دانشگاه(!) در میزند و میگوید پویا برود دفتر(!) مادرش آمده و آقای مدیر هم کارش دارد... ]
توضیح نویسنده: رسیدن پویا به دفتر دانشگاه و چشمهای نغمه و بهرام که او را دنبال میکنند و همچنین تصویر خشمگین فرخنده که در دفتر دانشگاه نشسته، شیرین سه قسمت را پر میکند؛ حالا هرچه کارگردان صلاح بدانند.
منزل بابا جون جلال - عصر همان روز – داخلی
[بهرام در حالی که دارد با موبایل "فست فود 17" را بازی میکند وارد اتاق مادرش میشود...]
- مامان! امروز آقای مدیر اومد سر کلاس و به مبصرمون گفت از این بعد پویا حق نداره کنار دست خانم ادیب بشینه! کلی خندیدیم... راستی ما یه خاله و یه عمه دیگه هم داشتیم؟
- یعنی چی؟ چرا دری وری میگی بهرام، باز با پویا گشتی؟!
- ببخشید ولی از این عکس فهمیدم!
- این عکس دست تو چیکار میکنه؟
- دیشب از توی زیر زمین...
- چرا رفتی سر وسایل مادربزرگ مرحومت، این کار خیلی گناه داره!
- باشه توبه میکنم! حالا جواب سوالمو بدین!
- من نمیتونم به سوالت جواب بدم. برو از جلو چشام خفه شو!
- مامان چرا اینجوری با من صحبت میکنید!
- برای اینکه اعصابم از دست بابات خورده!
- باشه حالا که اینطور شد من میذارم میرم... من از این خونه میرم... می رم چین، میرم دیگه برنمیگردم...
[بهرام از خانه خارج میشود، در حیاط قدم میزند که ناگهان باران میگیرد... او به سمت پنجره بر میگردد و...]
- من از این خونه میرم...
- نه پسرم این کارو نکن...
- خداحافظ مادر...
- به سلامت، خدا پشت و پناهت!
چین - ورزشگاه اختتاحیه! المپیک - خیلی بیرونی
- نغمه خانم! خوشحالین با هم اومدیم بیرون؟
- آره ولی مادرت چطوری راضی شد که بیایم چین؟
- بهاش نگفتم؛ گفتم با بچهها میریم باغ استادمون، همونجا که همیشه میریم اردوی جهادی!
- وای... شما بچگیتون چه میکردین...
- تو کوچه به من میگفتن "پویا پپه!" البته مامانم میگفت به خاطر استعدادمه که اینطوری بهام میگن.
- دیگه چی؟
- آهان یادمه یه بار یه دختره از تو کوچمون رد شد و من دیدمش، 47 روز مامانم منو برد اردوی جهادی!
- چرا عاشق من شدین؟
- چون روز اول دانشگاه اول از همه شما رو دیدم؟
- همین؟
- میشه در این باره ادامه ندیم چون میترسم باز من اشتباه کنم!
نویسنده معتقد است کارگردان میتواند با تصویر گردش این یک جفت کبوتر عاشق در چین یک هفته آنتن را پر کند.

چین. دیوار چین. بیرونی از نوع خارج
- نغمه مامانم امروز زنگ زد گفت تو راهه! داره میآد دنبالم. گفت تیکه بزرگم گوشمه.
- پس بابات کجاست؟
- بابام فرمانده کل اردو جهادیهای کشوره! همیشه جهادی بیرون از خونهاس...
- منو دوست داری پویا؟
- آره بویژه از وقتی که بهرام گفته ما دختر عمو - پسرعمو هستیم!
- نه!
- چرا. اون از باباش شنیده که داشته به مامانم میگفته که بچهها باید بدونن...
[باران خرکی(!) ول میشود روی سر نغمه و پویا...]
- یعنی پدر من با پدر تو برادره؟
- اون مهم نیست دخترعمو، مهم اینه که تو تا منو داری، غم نداری...
- وای مرسی پسر عموووووووو... حالا از اون دفترچه حسابها واسم اوردی؟
- پررو نشو دیگه دخترعمو، اون توی کارتون بود، من یه خونه دارم که از مادربزرگم بهام ارث رسیده، میخوایم با بهرام تبدیلش کنیم به فدراسیون ملی المپیک در ایران!
- وای چقدر خوب پسر عموووووووووو ...
دادگاه قضایی فرخ - یک ماه بعد – داخلی
- چه دفاعی از خودتون دارین؟
- من بیگناهم آقای قاضی... من اصلاً اشتباهی بودم، من از فرخنده معذرت میخوام، از سمیرا هم. از مردم ایران هم به خاطر نتایج ایران در المپیک عذرخواهی میکنم. از چین و برگزارکنندگان المپیک هم به خاطر تضعیف بازیها و مسخره کردنشون عذرخواهی میکنم... ولی... آهان یادم رفت از طرف مشائی هم از ملت اسرائیل عذرخواهی میکنم...
[باران در دادگاه شروع به باریدن میکند... همه چترشان را باز میکنند به جز فرخ... فرخ خیس خیس میشود، قاضی حکم را با صدای بلند میخواند؛ بوی موسیقی هندی هم میآید...]
آقای فرخ! شما به پرداخت تمام خسارتهای مادی خانوادهتان محکوم میشوید. شما باید سرپرستی دو کودک بیسرپرست که کمی بزرگ شدهاند را نیز قبول کنید؛ عباد، مستخدم خودت و لطیف مستخدم اون آقاهه! علاوه بر این تمام هزینههای راه اندازی یک فست فود توپ و جشن عروسی پویا و نغمه بر اساس نقل قول شریف «عقد دختر عمو، پسرعمو را در آسمونا بافتن» بر عهده شماست. همچنین شما باید تا آخر عمر هر روز 3 عدد کار خوب انجام دهید و توبه کنید از کارهای بدتان و آدم خیلی خوبی شوید...تق! [صدای چکش قاضی]
دوربین روی صورت اشک آلود فرخ میماند... صدایی رسا از انتهای سالن به گوش میرسد... امیر حسین مدرس وارد میشود و تا میتواند با ملودی اشک و آه روی اعصاب همه رژه میرود و اوقات خوشی را برای همه رقم میزند.
درهای سالن به یکباره باز میشود، سمیرا با لباس عروس و دامادی که در طول 90 شب هیچ کس او را ندید، نغمه و پویا با لباس عروسی، پدر نغمه بدون ویلچر، مادربزرگ(!) که به خاطر کارهای خوب لیلا _ زن فرخ _ زنده شده است، اون(!) دختر بدبخته اول سریال با لباس خوشبختی، باباجون جلال که ریش گذاشته و آدم خوبی شده و این خوبی از چهرهاش زده بیرون، سیروس مقدم که مقادیری دود در دستش دارد، وارد میشوند...
بعد از پایان:
عطاءالله مهاجرانی نوشتن رمان "نغمه و پویا" را آغاز میکند.
محمدعلی ابطحی خاطرات دوران دبستان خود را منتشر میکند.
سید محمد خاتمی در پیامی از بازی جوانان این سریال تشکر میکند.
عباس کیارستمی روایت خود را از خسرو و شیرین با الهام از نغمه و پویا روانه بازار میکند.
فاطمه رجبی از ضرغامی به علت تخریب دولت در قالب سریال شکایت میکند.
ایرنا از پشت پردهی پویا و نغمه پرده میدرد!
احمد مسجد جامعی پیشنهاد تغییر نام میدان مادر به میدان ترانهی مادری را به شورای شهر میبرد.
پیام فضلینژاد ریخت شناسی برخی بازیگران این مجموعه را در قالب کتابی با عنوان شوالیههای سیمای تلویزیون به دست انتشارات میدهد.
علیآبادی و مشایی همچنان استعفا نمیدهند و بر کنار نمیشوند.
علی لاریجانی نمایندگان مجلس را به نوشتن نامهی تشکر از شبکه سوم سیما ترغیب میکند.
دکتر کردان: چرا هیچکس مدرک مهندسی سمیرا را بررسی نکرد؟
میرحسین موسوی در پارکینگ فرهنگسرای هنر، نمایشگاه نقاشی ترانههای مادری با سبک "کوبیسم رئال در کمینگاه نگاه" را برپا میکند.
رئیس سازمان ملی جوانان از تشکیل اتاق فکری با نام "نغمههای پویایی" خبر میدهد.
محمد نوریزاد ساختن "چهل سرباز2 یا هشتاد سرباز" را با چند میلیارد بودجهی بیت المال و با مشاورت جمال شورجه و فرجا...(!) سلحشور شروع میکند.
محمد باقر قالیباف: تمام جوانان تهران حق دارند نغمه و پویا باشند.
علیرضا افتخاری کاست نغمه و پویا و فرخ و سمیرا را با هم منتشر میکند.
و عماد افروغ: امروز انقلاب باید نقد درونگفتمانی خانوادهها را جدی بگیرد تا به سرنوشت پدر و مادر پویا دچار نشود.
- چهره مرد خسته بود. بي رمق و چروكيده. هركس مي شناختش، گفت در اين دو روز سالها پير شده. سيد محمد(انجوي) رو كه ديد ديگر تركيد. هاي هاي در بغل حاجآقا گريه كرد. اشكهايش لباس حاجي را تر كرد. مرد انگار دوست دارد سر به شانه حاجي بگذارد و تا جان دارد گريه كند. تازه گوشه اي از صدماتي كه ائمه ديدند را ديده بود. وقتي هق هق گريهاش كمتر شد به حاجي گفت: ميگفت من بيست سال بيشتر عمر نمي كنم و من شهيد ميشود.
حاجي هم ديگه با او همراه شده بود. همه مردمي كه توي كوچه آنها را ديدند هم!
وقتي حاجي از ديدار با خانواده شهداي حادثه برميگشت انگار سالهاي سال پير شده. زخميست. دوباره ياد حماسه افتاد. همان حماسه معروف،حماسه یاسین!
- سال 84 توفيق دست داد با حاج مهدي رفتيم اعتكاف، شيراز. عجب خاطرهاي شد با بچههاي رهپويان. شبها وقتي حاج مهدي توي شبستان مناجات ميخوند، صداي هايهاي جوانها بود كه به آسمان مي رفت.
خدايا چه مي كني با اين نالهها! چه ميكني با اين دلها! روايت هست كه وقتي يك جوان ناله ميكند عرش خدا به لرزده در مي آيد. پس چه ميكند خدا با اين هم جوان!!
- اين هم از جناب نیازی!
ميگه كيگفته مافياي اقتصادي وجود داره. چرا وجود نداره. رانت اطاعاتي بيداد مي كنه آقا! اگه امام بود چي ميگفت. هزاران مورد اقتصادي هست كه در انحصار افراد خاصي قرار داره. ميگو، ميوه، واردات انواع اجناس مهم و پايه، اتومبيل و هزاران چيز ديگه.
سال پيش همين موقع خبر دارشدم يكي از معاونان وزارتخانه هزاران هكتار از بيابانهاي قم رو داره ميخره. وقتي تحقيق كردم، متوجه شدم كه قرار هستش كه جاده قم- گرمسار از اينجا بگذره و اين بندهخدا اطراف اين جاده رو معامله كرده(ولله العالم)
بد جوری گرفته ام. نمی دونم چه دردمه. شاید عاشق شدم. شایدم نه، معتاد شدم، اما اینم نه. عجب درد بی درمونیه این دلتنگی. آدم رو خفه می کنه.
صبح وقتی صدای بوم اومد نمی دونم صدای دل من بود که ترکید یا صدای لحظه تحویل سال!
هر سال این موقع مناطق جنگی بودم. اما امسال مثل بچه آدم نشستم تو خونه و به چرت و پرت های تلوزیون هم گوش نمی دم. کتاب هم که حوصله ندارم بخونم. کاری هم که نمی تونم بکنم. امروز رفتم حرم حضرت معصومه(س). فایده ای نداره... نه! یه فکر اساسی باید کرد. نمی دونم. امشب که شب جمعه بود خیلی دوست داشتم دعا کمیل برم حاج منصور که اونم نشد. توفیقم خیلی کم شده.
وقتی زمانی برای عاشق شدن لک لک ها وجود داره یعنی حتماً یه زمانی هم برای عاشق شدن آدم ها وجود داره.
- توی حرم وقتی می دید مردم با چه شوری به ضریح چسبیدن و ول نمی کنن بیشتر احساس دلتنگی کرد. نمی دونست چرا؟ با اینکه تمام چراغ های حرم رو هم روشن کرده بودند. ولی خب به اون حس خوبی دست نمی داد. « بی بی حرمت عجب نورانی شده بود! راستی سال نوت مبارک. »
- نمی دونست چرا اینطور شده. خراب دلتنگ شده بود. یه حسی داشت خفش می کرد. حسی که آدم همش می خواد بکنه از اینجا و بره یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور . . .
- انگار ضربان قلبش تندتر می زد. تب تب تب تب ... آره مثل اینکه خیلی تندتر شده. باز هم نمی دونست چرا؟ هرچیه درد بدیه.
خدا به خیر بگذرونه
1- دوستی پی ام گذاشته بود که من هنوز خواننده مطالبتون هستم. نمی دونم تیکه انداخته بود یا جدی گفته بود. اگه جدی گفته خواننده کدوم مطالب هستش. دوست عزیز مطمئنی که به وبلاگ من سرمی زنی؟
2- عیدتون هم مبارک باشه. این عید هم عجب داستانی داره کلی ملت رو به جوش و خروش می اندازه. ملت از یکنواختی در میان. خیلی خوبه.
3- عجب نامی آقا برای امسال انتخاب کردن. الحق و والانصاف کلی آدم امیدوار می شه. برادر احمدی هم که خیلی حرفهای امیدوار کننده زدند. تحول اقتصادی و از این حرفا. گفتم شاید می خوان بنزین رو بکنن دو هزار تومن که حسابی متحول بشیم…!




۱- مي داني چقدر دوست داريم بنويسيم؟ نه. نميداني. پس ما مينويسيم و تو ميخواني. به همين راحتي.
۲- استاد ما ميگفت نوشتن به قدر زايمان طبيعي سخت است. پس اگر همسرانتان روزي گفتند كه تو چه ميداني كه درد زايمان چيست؟ وماادريك الزايمان؟به ايشان جواب دهيد كه بله مي دانيم و چشيدهايم.
نوشتن هم سخت است ولي بايد انجام شود.
۳- ديشب اولين باران پاييزي در تهران باريدن گرفت. از شانس ما آنروز تهران بوديم. تهران كه باران ميآيد مثل اينكه دارد قيامت ميشود، همه مي دوند. خيابانها به هم ميريزد و خيلي اتفاقات ديگر. ما نيز از اين قاعده مستثني نبوديم و خيلي به هم ريختيم. تمام خيابانها پر از آب شده بود. خدا رحم كند. انصافا تهران جاي مناسبي براي زندگي نيست.
۴- دوتن از دوستان بازديد كننده وبلاگ ما بسيار منظمند و از اين نظم ما در حيرتيم كه يا للعجب اين ديگر چگونه ميشود؟! خدا خيرشان دهد يكي از سبزوار است و ديگري در مالزي.
خيلي دوست داريم با ايشان آشنا شويم.
۵- امشبي را دوست داشتيم در مشهد باشيم. خيلي دلمان گرفته است. كما اينكه مشغله هم زياد براي خودمان ساختيم. اشكالي ندارد. عوضش ميرويم سري ميزنيم خدمت حضرت معصومه (س) كه عجب نعمتي است زندگي در جوار ايشان و ما قدر نادان
۶- اين محسن حدادی جانشين سردبير كتاب نيوز هم آدم جالبي است. خيلي خوب نقد ميكند. اين را به مناسبت برنده شدنش در جشنواره مطبوعات گفتيم. خدا خيرش دهد و براي اسلام نگه داردش.